سفارش تبلیغ
صبا ویژن


آسمون آبی آبی آبی

روی قلبم . یا علی نوشته با خط درشت

 پهلوون . زنده به عشقه نه به زور دست و مشت

7

روح ا.. داداشی

همه با نام او آشنا هستیم

پهلوانی غیور و جوانمرد که لقب قویترین مرد جهان را دارد.

اما افسوس که دیگر بین ما نیست

روحش شادگل تقدیم شما


نوشته شده در دوشنبه 90/4/27ساعت 5:47 عصر توسط Blue Sky نظرات ( ) | |

اگه تو زندگیتون عاشق کسی هستین یا فکر میکنین عاشقشین . امیدوارم ویژگی های زیر رو تو خودتون ببنید!

اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .

اگر واقعا عاشقش باشی ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .

 

اگر واقعا عاشقش باشی ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است .

اگر واقعا عاشقش باشی ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .

اگر واقعا عاشقش باشی ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، واژه تنهایی برایتان بی معناست .

اگر واقعا عاشقش باشی ، آرزوهایتان آرزوهای اوست .

اگر واقعا عاشقش باشی ، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد .

اگر واقعا عاشقش باشی ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند .

اگر واقعا عاشقش باشی ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید .

گر واقعا عاشقش باشی ، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست .

به راستی دوست داشتن چه زیباست ،این طور نیست ؟

پس اگه از خصوصیات بالا بهره مند هستید . مطمئن باشید که یه عاشق واقعی هستین.


نوشته شده در چهارشنبه 90/3/11ساعت 11:6 صبح توسط Blue Sky نظرات ( ) | |

چگونه سره حرف را با کسی باز کنیم! مخصوصا دخترها
 
این طور که بوش میاد خیلی هاتون با سر صحبت رو باز کردن با دخترها مشکل دارید.

همون کارو بکنید که اگر طرف پسر بود می کردید . فکر کنم که در مورد پسرها هم مشکل دارید.

. . . خوب این هم راه حل

برای این که شروع به صحبت با کسی کنید سه راه وجود داره:

 1. در مورد یه چیزی سوال بپرسید.

مثلا: توی یک نمایشگاه هستید - چه فکر می کنید راجع به این اثر؟

2. راجع به یه چیزی نظرتون رو بیان کنید.

مثلا: توی صفحه سینما هستید - عجب صفحه طولانی ای، هیچ فکر نمی کردم فلان فیلم انقدر طرفدار داشته باشه.

3. یک حقیقتی رو بیان کنید .

مثلا: اتوبوس دیر کرده یا چقدر امروز سرده.

موضوع هر یک از این سه مورد بسته به شرایطی که درش هستید فرق می کنه. ولی تا اونجا میتونید موضوعاتی رو انتخاب کنید که در طرف مقابل ایجاد علاقه کنه.

تذکر: درسته که شما باحال ترین و با نمک ترین و خوشتیپ ترین آدم هستید و خلاصه خیلی کارتون درته. ولی لطفا سعی کنید سوژه ی صحبت راجع به خودتون نباشه. باور کنید آدم های غریبه اونقدر که شما به خودتون علاقه مندید به شما علاقه مند نیستند. ولی نکته ی جالب اینجاست که اونها هم به همین اندازه به خودشون علاقه مندند.
نتیجه گیریه علمی این که اگرسوژه ی صحبت به نحوی به اونها ارتباط پیدا کنه شانس موفقیت بیشتری دارید.

همونطور که در بالا می بینید بدترین نوع شروع بیان کردن یک حقیقته مثله این که هوا سرد شده امروز. دوتای دیگه هر دو خوبن. اگر از سوال کردن استفاده می کنید سعی کنید هی پشته سره هم سوالهایی که جواب کوتاه می خوان نپرسید که تبدیل به بازپرس می شید. سوال های چرا و چطور بپرسید که پاسخ های بلند نیاز دارن.

حقیقته نه چندان شیرین :

از همه ی آدم هایی که سعی می کنید سره حرفو باهاشون باز کنید 20 درصد محلتون نخواهند داد. این طبیعیه. ناراحت نشید و خودتونو نبازید. مخصوصا اگر آنقدر بد شانس بودید که از صد تا آدمی می خواید برین سراغشون بیست های اولشون از این گروه  ... باشن. به 80 نفر بعدی فکر کنید.

شجاع باشین.

می خواستین با طرف حرف بزنید تحویلتون نگرفته. آسمون که به زمین نیومده . . در این مواقع به خودتون بگید

این نشد نفر بعدی !

خیلی خب، برای مشتاقان علم شیرین دختر بازی بریم سراغ مطالبه جدید:

مقاله آموزشی تحت لیسانس:

در برخورده اول:

توصیه اساسی: اصلا فکر نکنید که هر چرندی که بقیه هم می گن شما هم بگید. نرید بگید خانم چند دقیقه می تونم وقتتون رو بگیرم و این حرف ها . این ماله کساییه که این تا اینجا رو خوندن. شما عزیزای من به شرطه این که نکته ی دفعه قبل رو رعایت کنید و شخصیت قوی ای از خودتون نشون بدید تقریبا با هر چیزی می تونید سره حرفو باز کنید.

چند تا پیشنهاد: سوال کنید! راجع به هر چیزی که می خواید. بعد از اونجای کار یک چیزی توی حرفاش یا رفتارش پیدا کنید و باهاش شوخی کنید و همین طور ادامه بدید.

راجع به کس دیگه حرف بزنید. مثلا توی یه مهمونی بغله یه دختر نازنازی نشستید فکر می کنید که چی بگید؟! می تونید یه بدبختی رو پیدا کنید و راجع به این وای عجب *** گنده ای داره یا این که چقدر بد لباس پوشیده یا هر چیز دیگه ای با دختره حرف بزنید.

توی خیابون می تونید بگید که خیلی دلتون می خواد باهاش آشنا شید ولی وقت ندارید، ازش شماره بخواید یا بهش شماره بدید.

توصیه مهم: هر کاری می کنید خیلی طولانیش نکنید و زود تمومش کنید. در برخورد اول نباید کار به اونجا بکشه که حرف کم بیارید یا به مزخرف گفتن بیفتید.  کوتاه و مختصر و مفید باشید.

مثال: فرض کنید توی یک مهمونی یک دخترو می بینید و به هر روشی که دلتون می خواد باهاش سره حرفو باز می کنید. بعد از یک خورده حرف زدن و حتی اگر فرصتش بود مسخره کردنش (مثال در مثال: دارید حرف می زنید متوجه می شید که پاهاش یه خورده بزرگه، زود بگید وای تو کفش چه جوری گیر میاری با این پاهای بزرگ! البته این کارو فقط با دخترهای خوشگل بکنید که اعتماد به نفس زیادی دارن) بعد از اینها بگید که شما باید برگردید برید پیشه دوستاتون. (حرف زدن با شما خیلی مهمه و مفت نیست) یا هر بهانه ی دیگه که دوست دارید و واقعا بلند شید که برید. یک قدم که برداشتید می تونید برگردید بگید راستی شماره من اینه یا شمارتو برام بنویس و کاغذ آماده بهش بدبد ( عمله انجام شده قرارش بدید ) و بگید که به نظرتون می تونه مصاحبه خوبی باشه و شاید بتونید که گاه یه گپی با هم بزنید.

یادتون باشه به هیچ عنوان حرف از این که آیا دوست پسر داره یا این ها نزنید. شما می خواید باهاش دوسته عادی باشید!!!

اگی گفتید وقتتونو بگیرمو و به تته پته افتادید فاتحه ی کار خوندس و حالیش کنید که تحفه ای هم نیست.

نتیجه گیری

رئیس شمایید و شما هستید که تصمیم می گیرید که آنقدر دختر باحالی هست که باهاش دوست شید یا نه .



چگونه یک دختر را به سوی خود جذب کنید !

البته خود به خود جذب میشن حالا محض احتیاط بخونید

با روش هایی که بهتون می گم می تونید یک شخصیت با مزه خلق کنید و در عین خنده دار بودن جذاب هم باشید:

1.تا می تونید در مورد مسائل مختلف مربوط به دختر زیاده روی کنید. مثلا یه دختری بهتون می گه وای چقدر موهام   بدشده امشب (داره ناز می کنه که شما بگید نه خیلی هم قشنگه)! و شما هم می گید : من نمی خواستم بروت بیارم ولی آره خیلی بد شده. همونجا احتمالا دختره می خنده و یک وشگونی ازتون می گیره و شما هم می تونید اینو براش دیگه تا آخره اون شب داستان کنید و همش بگید وای همه دارن موهاتو نگاه می کنن! حالا چیکار کنیم و یا مثلا من خجالت می کشم با این موها با تو راه برم و ...

2. تا اونجا که می تونید سعی کنید متهمش کنید می خواد شما رو بلند کنه! دختر . مثلا اگه گفت دیگه دیره و من باید برم خونه بگید ولی من باهات نمیام و اون می گه نه گفتم من می خوام برم خونه و شما هم که انگار کرید می گید ای بابا ما هنوز همدیگرو درست نمیشناسیم و تو می خوای منو ببری خونت. عجب دور و زمونه ای شده ها و ...


3. زیادی لبخند نزنید و به جوکهای خودتون نخندید.

4. مسایل مختلف رو با هم مربوط کنید به طرزی با مزه. مثلا اگر یه دختره چاق وارد یه کافی شاپ میشه که شما نشستید شد و با** بزرگی داشت بگید اه ، جنیفر لوپز اینجا چیکار می کنه یا ...

5. احساساتشو لطیف مسخره کنید! مثلا: می گه وای واقعا از این که مردم بغل دستم سیگار بکشن متنفرم! بگید: حالا واقعا نسبت به این کار چه احساسی داری؟

این ها رو با جوک ها و تیکه های با مزه تون قاطی کنید، حتما نتیجه می ده.


موفق باشید!


نوشته شده در چهارشنبه 90/2/14ساعت 5:21 عصر توسط Blue Sky نظرات ( ) | |

 

جدید ترین روشهای ترک خود ارضایی


1- سعى کنید همیشه پیش از خواب مثانه خود را تخلیه کنید و شب‏هاى به خصوص غذایى سبک میل کنید.
2- هرگز شکم خود را بیش از حد معمول پر نکنید بلکه تا چند لقمه دیگر که جاى دارید دست بکشید.
3- از پوشیدن لباس‏هاى تنگ و چسبان (به خصوص لباس زیر این‏چنینى) اجتناب ورزید.
4- هرگز فکر گناه را به ذهن خود راه ندهید و از تصور و تخیل امور جنسى و شهوانى سخت پرهیز کنید.
5- از خواندن، شنیدن، نگاه کردن به امور و تصاویر شهوت‏آفرین دورى کنید.
6- از خوردن مواد غذایى محرک مانند: خرما، پیاز، فلفل، تخم‏مرغ و غذاهاى چرب اجتناب و یا به حداقل اکتفا نمایید.
7- از نگاه کردن و دست‏ورزى به اندام جنسى خود پرهیز کنید.
8- هرگز به رو نخوابید.
9- هیچ‏گاه تنها در یک مکان نباشید تا فرصت و زمینه گناه از بین برود.
10- براى تخلیه انرژى زاید بدن به طور منظم و زیاد ورزش کنید.
11- هیچ‏گاه بیکار نباشید و همیشه براى مشغول ساختن خود به فعالیتى مطلوب و مثبت برنامه داشته باشید.
12- روزه مستحبى بگیرید و اگر قادر نیستید، روزه تربیتى بگیرید یعنى به کمترین مقدار غذا و کم‏حجم‏ترین نوع غذاها اکتفا کنید و وعده غذایى خود را کم کنید.
13- هرگز به نامحرم نگاه نکنید، حتى اگر به ارتباط کلامى با آنها مجبور باشید.
14- با جنس مخالف رفتار متکبرانه داشته باشید، هرگز با روى باز و نرمى با آنها برخورد نکنید.
15- هرگاه افکار جنسى به ذهن شما وارد شد خود را تنبیه کنید. مثلاً با بستن یک کش به مچ دست خود و کشیدن و رها کردن آن به خود هشدار دهید.
16- به بدى گناه و عواقب آن بیاندیشید و تا زمانى که به گناه آلوده نشده‏اید بیشتر در فکر زیان‏هاى خطرات، آبروریزى و عقاب آن باشید.
17- هرگز از رحمت خدا مأیوس نباشید.
18- به محض لغزش فوراً توبه کنیدو سعى کنید که دیگر تکرار نشود. 
(حالا اگه شما هم پیشنهاد و یا تجربه ای داشتید با ما در میون بگذارید تا من و دیگر دوستان هم استفاده ببریم )
ممنون... مؤدب

نوشته شده در چهارشنبه 90/1/24ساعت 10:43 عصر توسط Blue Sky نظرات ( ) | |

معجزه ی عشق

سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید , خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید , دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت و …

مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق , دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.زن , با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود , ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه , ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود , بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.دوری از ببر, برایش بسیار دشوار بود.روزهای آخر قبل از مسافرت , مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری , با ببرش وداع کرد.

 

بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید , وقتی زن , بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند , در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم , عشق من , من بر گشتم , این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود , چقدر دوریت سخت بود , اما حالا من برگشتم , و در حین ابراز این جملات مهر آمیز , به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.ناگهان , صدای فریادهای نگهبان قفس , فضا را پر کرد:نه , بیا بیرون , بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی , بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی , میان آغوش پر محبت زن , مثل یک بچه گربه , رام و آرام بود.اگرچه , ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود , نمی فهمید , اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

-نتیجه گیری:

برای هدیه کردن محبت , یک دل ساده و صمیمی کافی است , تا ازدریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند.محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی , چشم گیر است.محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش , کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر , شیرین و ارزشمند گردد.در کورترین گره ها , تاریک ترین نقطه ها , مسدود ترین راه ها , عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست , ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.پس : معجزه ی عشق را امتحان کن !!!

(ممنون از توجهتون به داستان من . خیلی خوشحال میشم نظرتون رو راجع به "معجزه عشق" بدونم؟؟؟؟؟؟؟مؤدب

 

دلم شکستدلم شکستدلم شکستدلم شکست


نوشته شده در پنج شنبه 89/11/21ساعت 5:38 عصر توسط Blue Sky نظرات ( ) | |

سلام

امروز با یکی از داستان های پند آموز خودم اومدم تا وبلاگ رو آپدیت کنم.

 

بسمه تعالی

روزی خیاطی نزد پادشاهی رفت و به او گفت: بنده حاضرم در قبال دریافت دستمزد و داشتن امکانات برای شما لباسی بدوزم که فقط حلال زادگان بتوانند آن را ببینند!!! و حرامزادگان از دیدن

آن لباس بر تن شما ناتوان باشند!

پادشاه پس از کمی تفکر رو به خیاط کرد و پیشنهاد او را پذیرفت اما شرط کرد که در صورت انجام ندادن یا جازدن در این کار شگفت آور او را به دست جلادان خواهد سپرد...

خیاط پس از تقبل کردن این کار . قرار شد تا از فردا کارش را به مدت دو ماه شروع کند...........

روزها از پی هم می گذشتند و به روز موعود نزدیکتر می شدند. یک روز صبح شاه به وزیرش گفت که به کارگاه خیاط برو و سراغی از لباس سفارش داده شده بگیر.

وزیر به کارگاه رفت و در آنجا مشاهده نمود که تمامی اسباب و وسایل دوخت لباس و همچنین زیر دستان و شاگردان خیاط در حال کار هستند و اما اثری از لباس نیست!

و در همان موقع وزیر به حرامزادگی اش پی برد اما برای حفظ آبرویش به کاخ رفت و بسیار از لباس شاه تعریف و تمجید نمود که شاه حیرت زده شد و در آن لحظه به دو چیز مرحبا گفت:

1. خیاط کار درست و ماهر

2.مادر وزیر که به هرکسی نداده!!!!خیلی خنده‌دار

از شوخی که بگذریم بالاخره روز موعود فرا رسید و لباس را به کاخ شاه آوردند و تحویل او دادند. شاه اثری از لباس نمی دید خود را به آن راه زد و بسیار اظهار خشنودی از داشتن چنین

لباسی کرد... و اما قرار شد تا فردا لباس را در میان جمع انبوه مردم بپوشد تا هم از کار خیاط قدردانی شود و هم مردم به حلال یا حرامزادگی خود پی ببرند(منظور از خاطرت ننشون).

شاه به میدان شهر وارد شد و تمامی مردم او را بصورت لخت نظاره کردند اما از ترس آبرویشان جیک نزدند. اما ناگهان کودکی علی رغم تلاش های مادرش برای ساکت کردن او  بچه به صدا

درامد و از لخت بودن شاه گفت. ناگهان همه به طرف او برگشتند و با هم یکصدا گفتند : آری پادشاه که لخت است!

اما دیگر کار از کار گذشته بود چون خیاط در جشن شرکت نکرده . به همراه دستمزد خود در صد فرسخی شهر بود و از همه مهمتر آبروی پادشاه نیز میا مردم رفته بود!

 

جالب بود

مگه نه؟

خوشحال میشم نقطه نظراتتون رو

راجع به داستانم بدونم.

پوزخند


نوشته شده در چهارشنبه 89/11/20ساعت 11:28 عصر توسط Blue Sky نظرات ( ) | |

بهترین خاطره رانندگی بدون گواهی نامه من مربوط میشه به یکسال پیش...


وقتی آدمو جو میگیره دیگه نمی شه کاریش کرد. تو عروسی بودیم که پسر عمم هی زر می زد خیلی حرفه ای رانندگی میکنه.پوزخند.. منم جو گرفت گفتم بیا بریم مسابقه بدیم ببینیم کی بهتر می رونه... عروسی تو یه سردخونه بود. اول جلو سردخونه قرار شد حرکات نمایشی انجام بدیم. که خداییش او منو ضایع کرد ولی بعد قرار شد تو سرعت حالمو بگیره.. پشت خط شروع واستادیم و با بوق اون شروع کردیم. من با تویوتا 4500 vxr و اون با پرشیا.خلاصه این که من تو همون استارت 2 متری افتادم جلو و تقریبا 200 متر مونده به آخر 20 متری جلو زده بودم که یه لحظه دیدم چراغاش خاموش شد. منم با همون سرعت ادامه دادم یهو دیدم فقط یه چیزی با یه چراغ داره با سرعت خیلی خیلی زیاد (سرعت خودم حدود 150 بود) داره نزدیک میشه. وقتی رسید کنارم دیدم موتور پلیس بوده...

خلاصه ما یه شب تو بازداشت گاه موندیم ولی شانس آوردم که مست نبودم. بعدا فهمیدم که پسر عمم همون اول که فهمیده بود پلیس داره میاد چراغاشو خاموش کرده بود پیچیده بود تو خاکی اما من خنگ همین طور با اون سرعت ادامه داده بودم...  اینم فهمیدم که راننده حرفه ای به اون میگن که همین که پلیس اومد جیم بزنه  تبسم


نوشته شده در سه شنبه 89/11/12ساعت 2:31 عصر توسط Blue Sky نظرات ( ) | |

درسته زنهای باهوش کمتر پیدا میشن خیلی خنده‌دار ولی خب دیگه ...  حالا این داستان رو گذاشتم تا یه دلخوشی براشون باشه دیگه!!!!!! تبسم

 

یه روز یه زن و مرد ماشینشون تصادف ناجوری میکنه و هر دو ماشین به شدت داغون میشه، ولی هر دو نفر سالم میمونن.


وقتی که از ماشینشون پیاده میشن و صحنه تصادف رو میبینن، مرد میگه:

- ببین چیکار کردی خانم! ماشینم داغون شده!
- آه چه جالب، شما یه مرد هستید!
مرد با تعجب میگه:
- بله، چطور مگه؟
- چقدر عجیب! همه چیز داغون شده ولی ما دو نفر کاملاً سالم هستیم!
- منظورتون چیه؟
- این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینجوری با هم ملاقات کنیم و آشنا بشیم!
مرد با هیجان زیادی میگه:
- اوه بله، کاملاً موافقم! این حتماً نشونه خوبیه!
زن دوباره نگاهی به ماشین میکنه و میگه:
- یه معجزه دیگه! ماشین من کاملاً داغون شده ولی این بطری مشروب کاملاً سالمه! این یعنی باید این آشنایی رو جشن بگیریم!
- بله بله، حتماً همینطوره! کاملاً موافقم!
زن در بطری رو باز میکنه و به طرف مرد تعارف میکنه، مرد هم بطری رو تا نصف سر میکشه و برمیگردونه به زن.
ولی زن در بطری رو میبنده و دوباره برمیگردونه به مرد! مرد با تعجب میگه:
- مگه شما نمینوشین؟
زن با شیطنت خاصی میگه:
- نه عزیزم، فکر کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم !!!!

ههههه

بامزه بود نه؟

نظرتون چیه؟

به نظر من زنها یا باهوشن یا رانندگی بلدن!!!جالب بود!!!

هیچوقت دوتاشونو با هم ندارن

بیایید با حقیقت روبرو شوید خانمها!!گل تقدیم شما

 

 عکس   داستان جدید یک خانم باهوش 


نوشته شده در پنج شنبه 89/11/7ساعت 1:57 عصر توسط Blue Sky نظرات ( ) | |

صبح جمعه بود.منم که حوصلم مثل همیشه سرجاش نبود.تازه باید برای خونه خرید هم می کردم. درسته که به سن قانونی نرسیده بودم و 17 سالم بود اما با کلی تقلا بالاخره ماشین رو ورداشتم. اولش تو خیابونا ول می چرخیدم تا مغازه ها باز بشن(آخه زود دراومدم بیرون). خلاصه بعد از نیم ساعت خریدمو کردمو راه افتادم رو به خونه.چشم افتاد به یه دختره که واستاده منتظر تاکسی . گفتم بذار یکم سر به سرش بذارم. رفتم جلو پاش ترمزکردم.گفتم:مستقیم.یارو سوار شد! جون تو داشتم شاخ درمیاوردم . آخه به 206 که مسافرکشی نمیاد! پیش خودم گفتم حالا که خدا جنسو جور کرد خوب ما هم مصرفش کنیم. دیگه عرضه ی اینو که دارم. بعد چند دقیقه که به آخر خیابون رسیدیم . گفتم : اگه جایی میرید . در خدمتم . ماشینهو را میره دیگه (ترکوندم). یارو گفتش: اوا آخه زحمت میشه براتون. منم که تو ک و ن م عروسی بود !!!!! مخشو زدمو گفت که خونمون فلان جاست. خلاصه رسوندمشو . موقع پیاده شدن مثلا خواست کلاس بذاره گفت که ازت خوشم اومد اگه خواستی شمارتو بده بازم همدیگرو ببنیم. منم که کم نیاوردمو همچین با تردید گفتم : حالا که میگی باشه. بای بای…

تا فرداعصری تو فکرش بودم که گوشیم زنگ خورد. ورداشتم صدای خودش بود. یکم حرف زدیمو فهمیدم که اسمش شیوا ست و گفت که برای پنج شنبه که کلاس ندارم . عصری با هم باشیم چطوره؟ قبول کردمو بای… حالا اینو گذاشتم تو سایت که شما راهنماییم کنین واسه پنج شنبه چیکار کنم؟ آخه راستشو بخواین بار اولمّه . پس خواهش می کنم کمکم کنید. ممنون………………………………………………………………


نوشته شده در جمعه 89/10/24ساعت 12:8 عصر توسط Blue Sky نظرات ( ) | |

 


نوشته شده در جمعه 89/10/24ساعت 1:39 صبح توسط Blue Sky نظرات ( ) | |

<      1   2   3      >

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ